Three things in life that are most valuable
Love
Self-Confidence
Friends
آن من ،به من و مامان و گنجشکها برده است
و شعر وجودش قافیه ی محال دارد
آن من 2% رماتیسم دارد و محبت و صفا
آن من...فرشته یی را ماند
که دو بال سفید ندارد
و همیشه از کفش هایش ناراضی ست
آن من...بابونه یی را ماند که راه می رود ،
با غنچه ی زرد دلش...
کج راه می رود و پای چپش به پشت پای راستش می گیرد
وقتی حضور صمیمی عشق را حوالی خیابان احساس کند
آن من، به گل غریبی می ماند که در کرت پیاز روئیده باشد
سفید با پنج برگ کوچکش.........
آن من...اشک زن جوانی را می ماند
به صورت پهن تاریخ ،
در ابتدای البالوئی تاریخ
آن من...در همه ی عکس ها یش
هارمونی تعادل را حفظ می کند
.........................................................................
ساعت پنج وسی و پنج دقیقه صبح :
پنجاه به پنجاه ، نه خوبم و نه بد
چای که درست کردم ،
برایت ادامه نامه را خواهم نوشت...آنای من..
..خب؟ حالا تو خوابیده یی کودکانه و مظلوم..
تلوزیون بسکتبال نوین پخش می کند
بین شیکاگوبورس و فیلادلفیا..از رقابت های جام ام بی ای آمریکا..
از آمریکا گلایه ای نمی شود داشت ، آنها حق وتو دارند
به همین خاطر جایگزینی مایکل جردن لگستون هیوز کار عجیبی نیست
ار فرانسه نومیدم که در قرن نوزدهم و بیستم، مهد زایش مکاتب متعدد هنری،
در شعر و نقاشی و رمان و کل فرنگ بود
ولی به ناگهان قلم ها به دور انداخته شد و آدامس جای آن را گرفت..
ژان پل سارت ،ژاک پره ور ، سیمون دوبوار ،فلوبر ،ویکتور هوگو...
قهرمانان ملی فرانسه که فخر دوران نیز بودند ،
به پیرس و هانری و زیدان و پلاتینی تبدیل شدند...
به جای دست ها ، پا ها ارزش یافته و به سرعت هم پیش می روند....
طرح این مسئله حساس وجدی ،به این صورت کمی عقده یی به نظر می رسد..
منظورم این است که قافله سالاران معضلات فکری بشر ،به این نتیجه رسیده اند که
به جای فکر کردن ، مست کنند..به جای طرح مسائل فلسفی ،خوب غذا بخورند و خوب بدوند و خوب بخندند....
به جای کافه های روشن فکری و بحث ها و مجادله ها
به کاباره ها و دانسینگ های مبتذل پناه ببرند....آیا این چنین است....
که اگر این چنین باشد.. وحشتناک است..
فکر می کردم ، با وجود سازمان های معتبر یونسکو و یونیسف
وسازمان های معتبر دیگری که به سازمان معتبر ملل وابسته اند،
دیده بانان تعادل در جهان خواهند بود....
کار به جایی رسیده است که ترک های ترکیه ، حاضرند پول زندگی هزار ناظم حکمت را
برای خرید یک وزنه بردار به تربیت بدنی شان تقدیم کنند،
با حقوق ماهیانه خدا تومن ...تا از قافله بورس عقب نیفتند
در کسب امتیاز های ملی ...غرضی نیست...مرضی نیست...حسادت نمی کنم
به خداوندی خدا ، منظورم ارزانی اندیشه است. وبی اعتباری فکر
یعنی پاسپورتی که بدون آن ، کلاغ ها هم به جمع خود راهمان نمی دهند
گرایش به ورزش- به عنوان یک روش سالم وساتم ساز ، برای زدودن تنش ها از جان خسته و نومید-
شاید که عاقلانه ترین تصمیم باشد..پس از این مبحث می گذریم تا نامه دیگر که در حد و اندازه هایاین گرایش و گزینه باشد
شاید بیلیارد برای مردم سوئیس که در اوج رفاه، بیشترین آمار خودکشی را دارند ،بهتر از خواندن رمان سقوط آلبر کامو باشد...
دانشگاه هاروارد در برابر فیفا و فیلا کم آورده است....
سانترهای دوید بکهام، از طرح بود و نبود شکسپیر قابل تامل تر شده است..
ظاهرا هنوز سنی از عمر بشر نگذشته است..هنوز در حال تجربه ییم...
هیجان آدم را می کشد و جویدن آدامس از سکته جلو گیری می کند..
فرار از فلسفه و اندیشه ، خود فلسفه جدیدی ست که تازه راه افتاده است ...
ساعت شش و دوازده دقیقه است..چشمانم تار می بیند ...
برای خودم چای می ریزم ، تا همه هوش و حواسم را متوجه کلاغی کنم
که ما را در هیبت انجیری خورده بود...چاییم را بخورم....
آن من.. روزی که از چاپ مقاله ات حرف می زدی ،
انگشتان لاغر و ضعیفت گوشه لباست را می فشرد و نگاهت از سطح نا خداگاه به بالا می رفت..
همین حالت را هم به وقت شعر خواندن خودم و گوش دادن تو در تو دیده ام..
بیا یک روز به قبرستان نیچه برویم و روی مزار نیچه ، دو دسته گل بابونه بگذاریم
وبگوییم : ما از دیار زردتشت می آییم..پیامبری که خدایش هرگز نمی میرد..
بدتر از هیتلر بمبارانمان خواهد کرد ، که آتش مردنی ست.......
چشمانم به زحمت کلمات را تشخیص می دهند..به سرعت دارم در سیاه چال تکلف سقوط می کنم..
هر چه از نیچه و زرتشت نوشتم پس می گیرم و به جایش سیگاری روشن می کنم..
تو بجای سیگار پسته بشکن با آب پرتقال بنوش تا سالم زندگی کنی....
بالشم بوی مرغ مردار می دهد ،بابش تو چطور ؟
جمله ی سفر به آلمان و رفتن به قبرستان وگل بابونه وقبر نیچه و حرف های زردتشت را خط بزن...
برایم دعا کن..چشمان تو گل آفتابگردانند..به هر جا که نگاه کنی، خدا آنجاست..
هزارمین سیگارم را روشن میکنم..پس چرا سکته نمی کنم ؟ نمی دانم..................
پ.ن:
نویسنده:یهانپ نیسح
دیدتونو عوض کنید.